در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز با تبر ، تکه تکه ، بشکستند..
.
.
.
یادتونه که ؟؟؟
نظرات شما عزیزان: